افکار شب مانده

خونه ی مادر بزرگ حوض بزرگ مستطیل شکل فیروزه ای داشت که وسطش یک پایه گلدون پر از گلهای یخ و سرخس و ...اینا بود و دور حوض پر از شمعدونی !!با بچه ها بازی میکردیم که یک گلدون افتاد داخل حوض فیروزه ای و شکست ..بازی و گلدون و شمعدون همه رو رها کردم و رفتم ...شاید یک روز هم یکجا اینجا رو رها کنم...!!

اول خودم را می کشتم تا دبیرستان را تمام کنم و به دانشکده بروم.
و بعد خودم را می کشتم تا دانشکده را تمام کنم و سرکار بروم.
و بعد خودم را می کشتم تا ازدواج کنم و صاحب فرزندانی شوم.
و بعد خودم را می کشتم تا فرزندانم آنقدر بزرگ شوند که به مدرسه بروند تا بتوانم سرکارم برگردم.
و بعد چقدر خودم را می کشتم که بازنشسته شوم.
و حالا چقدر خودم را می کشم که...
و ناگهان به خود می آیم و می بینم فراموش کرده ام زندگی کنم.


لحظه های واقعی/باربارا دی آنجلیس
  • یاقوت ...

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">