افکار شب مانده

خونه ی مادر بزرگ حوض بزرگ مستطیل شکل فیروزه ای داشت که وسطش یک پایه گلدون پر از گلهای یخ و سرخس و ...اینا بود و دور حوض پر از شمعدونی !!با بچه ها بازی میکردیم که یک گلدون افتاد داخل حوض فیروزه ای و شکست ..بازی و گلدون و شمعدون همه رو رها کردم و رفتم ...شاید یک روز هم یکجا اینجا رو رها کنم...!!

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فرهاد» ثبت شده است

دیشب صدای تیشه  از بیستون نیامد 

شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد ...


کاش به جای نون برنجی آدمهای اون سرزمین رو با خودم می آوردم ...از بس گلن ...از سارا خبر ندارم ...


+بعد نوشت: سارا خوب است ...همسرش خوب است و ضحی دختر گلش ...اما حال شهرشان خوب نیست..

  • یاقوت ...